|
عشق قديمي |
|
همه چيز راجع به عشق |
سلام ... نمی دونم چی بگم... فقط ازتون می خوام واسه مادر بزرگم فاتحه بخونید اخه دیروز از پیشه ما رفت...![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:4 توسط فاطمه |
چه می شود گاهی آنچنانت می كنند تا متنفر از زندگی شوی و آرزوی مرگت را كنی ، چرا آنقدر تنهایم كه صدایم از درونم برنمی آید آنقدر بی تابم كه حتی ناله های طاقت فرسای درونم را نمی شنوم می خواهم فغان كنم یا اشكی بریزم امّا شجاعت آنرا هم ندارم


+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:47 توسط فاطمه |
می دانم اگر سکوت کنم هم تو می شنوی... الهی امیدی جز تو نیست.. دادگاهی عادلانه تر از دادگاه تو نیست... فریادرسی قهار تر از تو نیست... به تو پناه آورده ایم - پناهمان ده... آزادمان کن... ای دادگر توانا.. ای شنوای مهربان بگذار دوباره فریاد کنم دوستت می دارم ای دوست هر چند گنهکار و رو سیاهم ای دوست... ""اما تو فقط یه دوست نبودی نمی دونم چرا حس می کنم دیگه حضورمو نمی خوای..."" 
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:48 توسط فاطمه |
راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست ما را ز منع عقل مترسان و می بيار کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست از چشم خود بپرس که ما را که میکشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست او را به چشم پاک توان ديد چون هلال هر ديده جای جلوه آن ماه پاره نيست فرصت شمر طريقه رندی که اين نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:35 توسط فاطمه |
نامی نداشت نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش... "تنهایی..." شبها به ماه دیده تورا یاد می کنم با مه فسانه گفتم و فریاد می کنم شاید توهم به ماه کنی ماه من! نگاه با این خیال خاطره خود شاد می کنم 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:5 توسط فاطمه |