گفتی دوستت دارم و رفتی من حیرت کردم از دور سایه هایی غریب می امد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق به خود گفتم هر گز دوستت نخواهم داشت گفتم عشق را نمی خواهم تر سیدم و گریختم رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود جای خلوتی بود وسط نیستی گفتی هستم نگریستم اما چیزی نبود گفتم نیستی باز گفتی هستم بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی این جا جز من کسی نیست بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت من داغ شدم گر گرفتم تا گیج شدم بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم گفتم تو هستی این منم که نیستم و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود وقتی رفتی اندوه ماندو اندوه از پاره ابر های هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام رااتش می زد و من ذوب می شدم و پروانه ها نه... فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتانم را نبوئیده بودند و تو رفتی از پیشم وندیدی خرد شدنم را... تو هنوز هم برای من هستی... ........................................................................... سلام من فاطمه هستم .ساکن تهران سعی می کنم در وبلاگ مطالبی رو قرار بدم که حرف دله خیلی از عاشقاس از دوستانی که مایل به تبادل لینک با این وب هستند می خوام که تو قسمت نظرات به من خبر بدن و دوستانی که شعر یا متن ادبی جالبی دارن تو قسمت نظرات برام بزارن تا به اسم خودشون تو وب ثبت بشه...